Saturday، May 31، 2008

Experience

امروز دقیقن یک هفته و دو روزه که دارم آدم بودنو تجربه می کنم... .


Sunday، May 04، 2008

دیروز یکنفر مرد

و ما کسانی رو دیدیم که ندیده بودیم.حرفهایی شنیدیم که نشنیده بودیم و دستپخت کسی رو خوردیم که نخورده بودیم.

دیروز یکنفر مرد و ما دوباره خواستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم قبل از اینکه بمیریم چیزی که پنج سال پیش هم وقتی یکنفر مرد خواستیم اما ...

دیروز یکنفر مرد و ما چای ریختیم،خرما دادیم،گریه کردیم و اشک رو در چشمان کسانی دیدیم که تا پیش از این ندیده بودیم.

دیروز یکنفر مرد و ما معرفت رو در دوستانی دیدیم که به ظاهر بزک کردشون نمی خورد.

دیروز یکنفر مرد و ما زن هایی رو دیدیم که آب یخ می خواستند،بدون نعلبکی چای نمی خوردن و اصلن نمی دونستند برای مرگ چه کسی گریه می کنند.

دیروز یکنفر مرد و ما چقدر خسته بودیم از این همه رنگ سیاه،از این همه ریا.

دیروز دایی مرد و ما نفهمیدیم که او کجای زندگیمان بود.نفهمیدیم خوشبخت بود،اصلن نفهمیدیم که هیچوقت بود...


Wednesday، March 19، 2008

دوباره فرودگاه

این روزا زندگی من رو پاره خط اندیشه و احساس مدام در حال نوسانه.گاهی هم که کنترلشو از دست میده میزنه توخاکی(بخونید متافیزیک)!

و حالا نوروز شده یه مبدا برای برگشت به حالت پیش فرض اما دیگه نمی خوام مثل قبل حرکت نوسانی ساده داشته باشم این بار می خوام با شتاب حر کت کنم اونم نه شتابی که ناشی از حرکت تو مسیر متغیره،شتابی که ناشی از تغییر سرعته.

و چه خوبه که میشه نوروزو صفر فرض کردچون در غیر اینصورت من الان حول و حوش منفی بینهایت پرسه می زدم...

پ.ن:سال نوتون مبارک!


Saturday، September 15، 2007

او:مرده شورتو ببرن که هیچی بارت نیست.

من:سکوت...

او:بدبخت فکر کردی اینجا واسه افکارت بهت احترام میزارن؟

من:سکوت...

او:نه.اینجا همه بخاطر خودشون دوستت دارن.

من:سکوت...

او:جدن نمی دونی همیشه نباید رو راست بود.

من:سکوت...

او:گاهی وقتا برای نشکوندن دل آدما باید تظاهر کرد.نا مسلمون مگه نمی دونی دل شکوندن گناه بزرگیه.

من:سکوت...

او:تو اصلن می دونی انتقاد یعنی چی؟

من:سکوت...

او:یعنی توهین.اسمشو عوض کردن که قشنگتر به نظر بیاد.

من:سکوت...

او:یکم عقلتو بکار بنداز.اینجا برای اینکه مورد قبول همه باشی نباید حرف دلتو بزنی.نباید بی ریا باشی،ساده باشی.

من:سکوت...

او:آخه دیونه واسه کسی مهم نیست تو چی دلت می خواد.مهم اینه که دیگران چی می خوان.دیگرانی که از ما برترند.

من:سکوت...

او:چرا چیزی نمی گی؟

من:سکوت...

او:میگن سکوت نشونه رضایته.

من(تو دلم):گاهی وقتام نشونه اعتراضه!


Thursday، June 07، 2007

خ مثل...

تا به حال به نقش بسیار مهم حرف «خ» تو ایران دقت کردین؟اسم خیلی از اشخاص و پدیده های مقدس ما با این حرف شروع میشن!

مثل خدا و خرما و خرافات که نشون ما میدن و خیانت و خشونت و خریت که بماند...

خواهش و خماری و خنده هامونم که بی طرفند.

اما یه چیزایی هم هست مثل خشم و خرد و خواست مردم که یکمی زیاد طول میکشه تا جا بیفته اینجا.


Tuesday، May 08، 2007

تهوع

امروز میگن چه لباسی بپوش

فردا میگن شام چی بخور

دو روز آینده هم میگن به چی فکر کن

به قول دوستی،آدما به همه چیز عادت می کنند...


Thursday، April 19، 2007

آزادی

اکنون جمجمه ات

عریان

بر آن همه تلاش و تکاپوی بی حاصل

فیلسوفانه

لبخند می زند.

به حماقتی که تو

از وحشت مرگ

بدان تن در دادی.

به زیستن

با غلی بر پای و

غلاده ای بر گردن.

شاملو

واژه ها وقتی به وجود می آیند که چیزی واقعی یا انتزاعی را که وجود دارد، تعریف کنند.و معمولن با از بین رفتن آن چیز یا آن تفکر که نام ویژه ای دارد،آن واژه فراموش می شود.اما شگفت این است که برخی واژه ها،با اینکه مفهومشان دیر زمانی ست که از یادها گرفته شده،همچنان فریادشان شنیده می شود.

پ.ن:امیدوارم کسی فهمیده باشه که من خودمو کشتم تا فارسی بنویسم.وگرنه این پست در دو خط نوشته می شد.